صفحه ها
دسته
دامنه‌هاي‌سايت
دوستان
سايت‌هاي برتر
برخي از نوشته ها
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 714689
تعداد نوشته ها : 510
تعداد نظرات : 479
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

روزي دخترك از مادرش پرسيد: 'مامان  نژاد انسان ها از كجا اومد؟مادر جواب داد: خداوند آدم و حوا را خلق كرد. اون ها بچه دار شدند و اين جوري نژادانسان ها به وجود اومد.
دو روز بعد دختر همين سوال رو از پدرش پرسيد.
پدرش پاسخ داد: 'خيلي سال پيش ميمون ها تكامل يافتند و نژاد انسان ها پديد اومد..'
دخترك كه گيج شده بود نزد مادرش رفت و گفت:مامان  تو گفتي خدا انسان ها روآفريد ولي بابا ميگه انسان ها تكامل يافته ي ميمون ها هستند...من كه نمي فهمم!
مادرش گفت: عزيز دلم خيلي ساده است. من بهت در مورد خانواده ي خودم گفتم و بابات درمورد خانواده ي خودش!


فرهاد و هوشنگ هر دو بيمار يك آسايشگاه روانى بودند. يكروز همينطور كه در كنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عميق استخر انداخت و به زير آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پريد و خود را در كف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بيرون كشيد.

وقتى دكتر آسايشگاه از اين اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصميم گرفت كه او را از آسايشگاه مرخص كند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من يك خبر خوب و يك خبر بد برايت دارم. خبر خوب اين است كه مى توانى از آسايشگاه بيرون بروى، زيرا با پريدن در استخر و نجات دادن جان يك بيمار ديگر، قابليت عقلانى خود را براى واكنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به اين نتيجه رسيدم كه اين عمل تو نشانه وجود اراده و تصميم در توست. و اما خبر بد

اين كه بيمارى كه تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از اين كه از استخر بيرون آمد خود را با كمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى كه ما خبر شديم او مرده بود.

هوشنگ كه به دقت به صحبتهاى دكتر گوش مى كرد گفت: او خودش را دار نزد. من آويزونش كردم تا خشك بشه...

..................... حالا من كى مى تونم برم خونه‌مون ؟


روزي روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتيني، پس از بردن مسابقه و دريافت چك قهرماني لبخند بر لب مقابل دوربين خبرنگاران وارد رختكن مي شود تا آماده رفتن شود.
پس از ساعتي، او داخل پاركينگ تك و تنها به طرف ماشينش مي رفت كه زني به وي نزديك مي شود. زن پيروزيش را تبريك مي گويد و سپس عاجزانه مي افزايد كه پسرش به خاطر ابتلا به بيماري سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ويزيت دكتر و هزينه بالاي بيمارستان نيست.
دو ونسنزو تحت تاثير حرفهاي زن قرار گرفت و چك مسابقه را امضا نمود و در حالي كه آن را در دست زن مي فشرد گفت: براي فرزندتان سلامتي و روزهاي خوشي را آرزو مي كنم.
يك هفته پس از اين واقعه دوونسنزو در يك باشگاه روستايي مشغول صرف ناهار بود كه يكي از مديران عالي رتبه انجمن گلف بازان به ميز او نزديك مي شود و مي گويد: هفته گذشته چند نفر از بچه هاي مسئول پاركينگ به من اطلاع دادند كه شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زني صحبت كرده ايد. مي خواستم به اطلاعتان برسانم كه آن زن يك كلاهبردار است. او نه تنها بچه مريض و مشرف به مرگ ندارد، بلكه ازدواج هم نكرده. او شما را فريب داده، دوست عزير!
دو ونسزو مي پرسد: منظورتان اين است كه مريضي يا مرگ هيچ بچه اي در ميان نبوده است؟
بله كاملا همينطور است.
دو ونسزو مي گويد: در اين هفته، اين بهترين خبري است كه شنيدم.


آيا مي دانستيد كه گاهي به هم مي رسيم و مي گوييم 120 سال زنده باشي يعني چه و از كجا آمده؟ براي چه نمي گوييم 150 يا 100 سال يا ...
 
در ايران قديم، سال كبيسه را به اين صورت محاسبه مي كردند كه به جاي اينكه هر 4 سال يك روز اضافه كنند و آن سال را سال كبيسه بنامند (حتما خوانندگان مي دانند كه تقويم فعلي كه بنام تقويم جلالي ناميده مي شود حاصل زحمات خيام و ساير دانشمندان قرن پنجم هجري است) هر 120 سال، يك ماه را جشن مي گرفتند و در كل ايران، اين جشن برپا بود و براي اين كه بعضي ها ممكن بود يك بار اين جشن را ببينند و عمرشان جواب نمي داد تا اين جشن ها را دوباره ببينند (و بعضي ها هم اصلا اين جشن را نمي ديدند) به همين دليل، ديدن اين جشن را به عنوان بزرگترين آرزو براي يكديگر خواستار بودند و هر كسي براي طرف مقابل آرزو مي كرد تا آنقدر زنده باشي كه اين جشن باشكوه را ببيني، و اين، به صورت يك تعارف و سنتي بي نهايت زيبا درآمد كه وقتي به هم مي رسيدند بگويند 120 سال زنده باشي.


دسته ها : داستان - سرگرمی
بیست و سوم 2 1390 23:13
X